تبليغاتX
خاطرات
 

 

امروز بیش از هر زمان دیگری آرزوی مرگ دارم. بیش از هر زمان دیگری.( باور کن بی اغراق می گم)

 

 

از این دنیا و آدماش ، از غما و تنهاییاش ، از دست خودم بیش از همه ، از هم کلامای به ظاهر دوست ، از همه به جز عده ای قلیل و خاص ...دلم گرفته و چقدر تو این لحظات احساس تنهایی می کنم. تنها و تنها خدا رو داشتم و دارم ، تنها خدا رو

حتی دیگه نمی تونم با محمد در این مورد صحبت کنم آخه محمدم مثه خیلیا شده عزیز دردونه ی این دل کوچیک و غمگین و من سعی کردم هیچ وقت عزیزامو به خاطر غمام ناراحت نکنم.

چه سبکبار گریه می کنم ، چه سبکبار

 

 

 

می دونم که دوس نداره گریه کنم، می دونم که دوس نداره غمگین باشم ، می دونم که دوس نداره زشتیای دنیا رو ببینم ، می دونم که دوس نداره احمق باشم و مثه بچه ها رفتار کنم ، می دونم که دوست نداره زود رنج باشم ، می دونم که دوس نداره لجبازی کنم ، می دونم که دوس نداره از ترس رنجوندن عزیزام بعضی چیزا رو بهشون نگم و مخفی کاری کنم ، می دونم که دوس داره شاد باشم و قوی و دارای اعتماد به نفس

خدایا با این همه بدی ، توانایی خوشبخت کردنشو دارم؟ خدایا بهتر نیست قبل رسیدن بهش از پیشش برم ، نه به شیوه ی نه گفتن به درخواستش چون دیگه نمی تونم آخه اونو خیلی خیلی دوس دارم ، خیلی زیاد ، در حد مامان و بابا و رویا و علی و حتی در حد بی بی جون، کاش می مردم ، می مردم ، می مردم.....

 

 

چه بی ربط می نویسم ، چه پراکنده . واقعا نویسندگی هم چه سخته . در همه ی موارد یه ذهن آروم می خواد که من ندارم . وقتی یه عالمه فکر و حرف داشته باشی ، اون قد زیاد که ندونی از کدوم بنویسی ذهن می شه مثه ذهن الان من . فکر همه جا هست غیر اون جای اصلی که باید باشه، هر فکر یا حرف تا نیمه ی راه می یاد و بعد یه دفعه یه موضوع دیگه ازش سبقت می گیره و میاد جلو .و این قلم و این کاغذ چه کندن برای رسیدن به همشون

 

 

خدایا اگه من بمیرم می یاد و این پستو می خونه؟ می فهمه چه همه زیاد خوبه ،چه همه زیاد صبور ، چه همه زیاد مرد ، چه همه زیاد مومن ؟ می فهمه چقد می ترسیدم از اینکه یه وقت منو به خاطر بدیام نخواد و پس بزنه؟ می فهمه که بعضی وقتا چه همه زیاد جلو خوبیاش کم می آوردم و چه همه زیاد از بدیام خجل می شدم ؟

 

 

بهش حق می دم از اینکه هنوزم می خواد سبک و سنگین کنه !!! حق می دم که هنوز رو پله اول مونده !!! حق می دم از این ، این پا و اون پا کردنش واسه بالا رفتن یا در جا زدن!!!!!!!!!

 

 

کاش می فهمیدم بعد مرگم تا چند هفته ، نه چند روز ، نه چند ساعت به یادم خواهد بود ؟؟؟

 

 

کاش هیچ وقت این پستو نخونه ، هیچ وقت.....

 

+ نوشته شده توسط leila در و ساعت |

 

 

 

باز شب شد  !!!!!

2 ٬ 3 روزه تلاش كردم و تصميم ﮔرفتم تا خودمو از قلبم خلاص كنم و به مغزم برسم و اين همه كاراي مونده و انباشته رو كه سخت ﺁزارم ميداد و ميدن رو سر و صورتي بدم تا اين كه امروز موفق شدم    امروز ميبايست متني را براي خانم سليماني  ٬ استاد كلاس كامﭘيوتر  ٬ بنويسم و تحويلش ميدادم  به هر حال امروز تونستم كمي از متنو بنويسم   ٬ تونستم كتاب شريعتي رو كه منو به اوج تفكر ميبره رو كنار ﺒذارم  ٬ اﻨﮕار يه جورايي قايمش كردم تا به كارام برسم   برﮔه هاي كاهيه علي رو برداشتم و هي به خودم تلقين كردمو  ٬ ملامت كردمو ٬ خودمو تحقير كردمو  ٬ ضعف و زبونيمو به روي خودم ﺁوردم  ٬ تا تونستم كمي بنويسم 

امروز از صبح كه بيدار شدم مثه ﺒﭽه ي تنبل و سر به هواي اوقات تلخ مريض بى اخلاق خسته و بازڍﮕوش كه از وسط بازيش بيرونش بكشيشو به زور و كلك و داد و بيداد و تهديد و با كشمكش بياريشو هولش بدي تو اتاق و ﮔوششو ﺒﮕيريو با زور و سختي بكشيش ﮔوشه اتاق و بعد كيفشو خودت ﭘڍدا كني و با جانم و عزيزمو تهديدو تشويق و هزار فوت و فن وادارش كني كه : ( اقلا همين يه سرمشق كه خانم سليماني خواسته رو بنويس بعد برو دنبال كار خودت  ٬ بعد برو شريعتيتو بخون  ٬ بعد برو به محمدت فك كن و بهش پیام بده) ولي باز هم بيفايده و بعى حتي خودت در كيفو باز كني و كتابو جلو روش باز كني و دفترشو جلو روش باز كني و مدادو با خواهش و التماس بدي به دستش   ٬ ﺒذاري لاي اذﮕشتاش و بعد حتي دستشو ﺒذاري روي صفحه ي دست راست برﮔه  ٬ درست روي سمت راست سطر اول كه يعني بنويس عزيزم  ٬ قربونت بشم  ٬ بنويس  ٬ سخته  ٬ ميدونم دوس نداري اما يه خاطر من  ٬ به خاطر محمد  ٬ همين يه صفحه  ٬ باركلا  ٬ ﺁفرين  خلاصه خودمو اين جور راضي كردم  ٬ راضي كه نه  ٬ وادار كردم كه بنويسم و نوشتم و مي نوشتم و هي ﺁن وسط باز دلم هوايي ميشد  ٬ " ﺒذار برم يه صفحه از كتاب شريعتي رو بخونم  ٬ ﺒذار يه پیام به محمدم بدم  ٬ ﺒذار يه دقيقه  ٬ فقط يه دقيقه خيال بافي كنم و تو خيالم كنارش باشم و باهاش حرف بزنم ٬ بعد فوري ميام و با انرژي  بيشتر دنبال ميكنم  ٬ فقط يه سلام و يه احوال ﭘرسي  ٬ فقط يه ثانيه شنيدن صداش و خنده هاش" (نه!نه!نه! تمومش كن ! امروز مي بايست تحويلش ميدادي ! ﭘس كي مي خواي بنويسي؟ همين امشبو امروزو ول كن و همين مشقو تموم كن بعد ﺁزادي  ٬ هر كار خواستي بكن  ٬ برا محمدت هر ﭽﻲ خواستي بنويس ) و من مشق مي نوشتم  ٬ نه  ٬ اﻨﮕشتام می نوشتن و خودم همین حرفا رو میزد  ٬ همین چیزا رو فک میکرد و قلم مینوشت و من  همچنان مشغول  این کشمکش ها و هی دلم تغیان میکرد که پاشم برم برا محمد پیام بدم یا بهش زنگ بزنم و هی عقلم منو به زور و خواهش و فحش و بد و بیراه و تهدید و تشویق و تلقین سر جام مینشوند و هی دم ساعت دلم برا حرف زدن باهاش لک می زد و هی آتیش می گرفت و هی عقلم آب سرد می ریخت و پف می کرد . من همچنان  ٬ نه  ٬ دستم همچنان مشق می نوشت ....    

+ نوشته شده توسط leila در و ساعت |

 

 

 

 

از وقتي شروع كردم به خوندن زمزمه هاي تنهايي شريعتي ٬ يه ﭼيزي رو خوب فهميدم اونم اينه كه من ﮔاهي خيلي شبيه شريعتي مي شم    خيلي زياد    احساس ميكنم بعضي افكارم  ٬ عقايدم  ٬ شاديام  ٬ غمام  ٬ رنجام  ٬ دلخوريام ٬ ناتوانيام  و احساساتم شبيه اونه   البته ميدونم خيلي ﭘست تر و ﭘايين تر از اونم٬  اما وقتي به شباهتامون  ٬ هر ﭼند كم  ٬ فك مي كنم يه جوراي به خصوصي شاد ميشم   يه جوراي به خصوصي احساس تنهاييم از بين ميره    تا قبل ﺁشنايي با شريعتي و البته محمد ٬ فك مي كردم تو ابن دنيا تنهاي تنهام و متفاوت با هر كي كه مي شناختم ﻭ اين دردناك بود برام 

وقتي با دوستام حرف ميزدم ميﮔفتن داري شعر و ور مي گی ٬ وقتي وصيتمو با ﭼه حال و وضعي براي خانواده و دوستام مي ﮔفتم  ٬ مي ﮔفتن ﭼه لوس      همه جا همين جور بوده  ٬ هميشه همين جور  ٬ هر روز تنهاتر مي شدم و غريب تر با همه دنيا    وقتي از عقايد و ايمان و اسلام و دين و خداي خودم مي ﮔفتم براشون  ٬ نمي فهميدن   وقتي از فقر و بدبختي و ظلم و زور و    مي ﮔفتم براشون  ٬ از دردي كه     مي كشم  ٬ از رنجي كه مي برم  ٬ مي ﮔفتن به تو مربوط نيست اين ﭼيزا  ٬  به زندگی خودت بچسب  ٬  ديدتو زيبا كن  ٬  اين قد منفي باف نباش  ٬  اين قد غصه نخور  ٬  رنج نبر  ٬  نمي فهميدن چی مي ﮔم  ٬  از چی و كي مي ﮔم    اون ﭼيزايي كه مي ﮔفتم  ٬  جور دڍﮔه اي  مي فهميدن  ٬  نه يعني من جور دڍﮕه اي مي فهمم   همه ﭼيز را جور دڍﮕه اي مي فهمم   اين بده   و هر روز بدترم مي شه   من هي عقب عقب مي رفتم و ﺁدما و ﺁشناهام هي كوﭽك و كوﭽك تر مي شدند تا اين كه مي شدن نقطه ي سياه و بعد هي محو و محوتر مي شدن تا اينكه من موندم و هڍچی  من موندم و تنهایی   اما الان مي بينم محمد و شريعتي يه جورايي مثل خودم هستن و بودن ( البته ميدونم هر دوشون بعتر از منن و حتي شريعتي تو زمان خودش تنها تر )  شايد دارم اغراقي فك مي كنم  اما شايد علي هم همين جور بوده  ٬  اون قد بعد از از دست دادن فاطمه تنها  ٬  كه ﺁبو محرم حرفاش ميدونسته  ٬  كه از تنهايي به بيابون و ﭽاه ﭘناه ميبرده كه  

واي چی دارم مي نويسم  ٬  من كجا و علي كجا  ٬  من كجا و شريعتي كجا  ٬  من كجا و محمد كجا    

 

 

 

+ نوشته شده توسط leila در و ساعت |

سلام مری جون. صبح قشنگت به خیر. خوبی مهربونم؟

 

25 روزه با محمد همکلام شدم . می دونم مدت زیادی نیست و هنوز اونو درست نمی شناسم اما با همه ی اینا شنبه ای جواب قطعی مثبتمو به مامان اعلام کردم .

پسر خیلی خوبیه . خیلی خوب . اون خیلی از معیارای منو داره و از همه مهمتر اینکه خیلی زیاد شبیه منه .  اون مهربونه ، با صداقته ، راحته و صمیمی ، امیدواره به آینده ، با اراده است و سخت کوش و .....  .      وقتی در کنارشم ، وقتی باهام حرف می زنه یا حتی وقتی پیامی ازش دریافت می کنم ، یه جورای به خصوصی شاد می شم و آروم و این آرامش از همه چی برام با ارزش تره . با اینکه محمدو زیاد نمی شناسم اما مطمئنم بهش علاقمند شدم و حتی با گذشت زمان این علاقه بیشترم می شه.

می دونی مری جون از یه چیز خیلی می ترسم اونم اینه که حالا که این علاقه در من به وجود اومده ، روز خواستگاری ، سر جریان مهریه به تفاهم نرسیم و همه چی از بین بره ( اتفاقی که واسه مینا و علی افتاد ) .  مری ، خودمو خوب می شناسم و می دونم تو هم منو خوب می شناسی و می دونی که آدمی هستم که به سختی به کسی اعتماد می کنم و دل می بندم اما اگه این دلیستگی و علاقه به وجود اومد ، جدا شدن از اون آدم یه جورایی مرگه واسم. پس دعا کن برام . فقط دعا کن.من خیلی می ترسم.

 

 

خدایا ، خدای خوبم ، مهربونم ، تو که منو می شناسی مگه نه، تو که می دونی گذشته ی سیاهمو ترک کردم ، تو که می دونی این دفعه توبم واقعی بوده ، پس چرا اجازه می دی محمد در موردم بد قضاوت کنه . چرا می ذاری تو اشتباه بمونه؟

خدایا ، درسته تا یکی، دو سال پیش نمازم گاه وقتی بود ، هر وقت سر کیف بودم و خوشحال یا برعکس ، تو اوج غم و غصه ، جانمازمو پهن می کردم و باهات حرف می زدم . ( البته می دونم تشکر از تو فقط به نماز نیست اما نماز یه جور نماده مگه نه؟؟ ) اما خودت که بهتر می دونی از پارسال که بهت قول دادم تا نمازمو ترک نکنم ، می بینی که سر قولم موندم، می بینی که دارم نهایت سعیمو می کنم که حتی نمازم قضا هم نشه ، حتی صبح ، پس چرا محمد فک می کنه این همه بی قیدم؟؟؟؟

خودت بهش بفهمون که اشتباه می کنه چون فقط و فقط این کار از تو بر میاد.

 

 

همه چی رو بهت می سپارم . تک تک لحظه هامو . فقفط خواهش می کنم راضی نگهم دار به رضایت فقط همین

+ نوشته شده توسط leila در و ساعت |

سلام . یه سلام که توش پر شور و نشاطه. یه سلام به رنگ آبی دریا. خوبی؟ می دونم بی معرفتم.  می دونم می دونم.دعوام نکن دیگه.

 

 

☺تقریبا از وقتی رفتم انجمن هیچی برات ننوشتم. واقعا می گم که تو این 8 ماه کارورزی فرصت انجام هیچ کاری رو پیدا نکردم. اون قد خسته می شدم که وقتی می اومدم خونه فقط نیاز به یه تخت داشتم که روش ولو شم . تجربه‏ی بدی بود ٬ اما ناراضی نیستم واسه اینکه خیلی چیزا یاد گرفتم و دیگه عمرا نمی‏ذارم کسی کلاهی به این گشادی سرم بذاره و مهم تر از اون اینکه یه دوست خیلی خیلی خیلی خوب پیدا کردم . یه دوست هم عقیده  ٬ یه دوست مهربون ٬ یه دوست خوش صحبت  ٬ یکی که از بودن در کنارش لذت می برم  ٬ حتی از شنیدن صداش . خدایا از این بابت ممنونتم.

 

☺از 15 مرداد دیگه برا انجام کارا نرفتم انجمن اگرم رفتم محض سر زدن به بچه ها بوده و دلداری دادن یا رفع مشکلات اولیشون .تقریبا یه ماه بیشتر از تعهدم کار کردم اما اگه بدونی دکتر چه الم شنگه ای راه انداخت . نمی ذاشت بیام بیرون یه جورایی زندونیش شده بودم.حتی یکی دوبارم حرمتا رو شکست و با مامان دعواش شد . الان که فک می کنم می بینم یه جورایی حق داشت اخه کدوم آدم احمقی مثه من پیدا    می کنه که بدون حقوق و مزایا حتی بدون سابقه کاری که به دروغ قولشو داده بود ٬ همیشه سه چهار ساعت بیشتر بمونه و حتی اگه کاری موند اونو به خونه ببره و انجامش بده.

به هر حال حدود یه ماهه که آزادم . آزاد آزاد .دارم نفس می کشم . نفس و دارم دوباره لیلا شدنو تجربه می‏کنم و این چه دوست داشتنیه

 

☺حتی با یه ماه بیشتر کار کردنم دکتر ول کن نبود و می خواست دادگاهی ام کنه (همش هارت و پورت بود برا ترسوندن و برگردوندنم ) حرفش این بود که " تموم شدن مدت تعهد که شرط نیست . برا رفتن از انجمن شرط ٬ رضایت منه و تسویه حساب برا این که به انجمنم خسارتی نزده باشی ". به هر حال برا اینکه سند آزادیمو امضا کنه این نامه رو نوشتم و تازه بعد نوشتن این نامه بود که یه کم نرم شد اما هنوز چک مامانو نداده .

 

بسمه تعالی

 

جناب آقای دکتر ایرانمنش _ ریاست محترم انجمن علمی مدیریت راهبردی کرمان

 

با سلام و احترام

 

می‏خواهم بی پیرایه حرف بزنم و خواهش می کنم مرا به خاطر جسارت و بی ادبی ام ببخشید . جناب اقای دکتر٬ حدود یک هفته است که با پیام های خود خواستار تماس اینجانب می‏باشید . اولا عذر می خواهم که تماس نگرفتم ثانیا می خواهم دلیل انجام ندادن این کار را توضیح دهم . راستش را بخواهید بنده ی حقیر از این که با شما تماس بگیرم می ترسم ٬ می ترسم باز صحبت از آمدن من به میان آید و به دلیل ضعف شخصیتی که دارم نتوانم به درستی با شما صحبت کنم و حرف دلم را به شما بزنم.

جناب آقای دکتر ٬ شما با حرف ها و وظایفی که به عهده ی من گذاشتید _ گرچه این وظایف بیش از ظرفیت و توانم بود _ باعث رشد و ارتقای شخصیتم شدید و من به این دلیل و بسیاری دلایل دیگر مدیون شما و همسر مهربانتان هستم . اما آقای دکتر ٬ خواهش می کنم کمی هم مرا ببینید و درک کنید من نیز انسانی هستم مانند انسانهای دیگر. من نیز خواسته ها و آرزوهایی دارم ٬ نیازها ٬ ضعف ها و توانایی هایی. چرا شما فقط خود و انجمن و توانایی هایم را می بینید و با قرار دادن من در شرایطی که نمی توانم پاسخ منفی دهم ٬ حق انتخابم را می گیرید ؟

جناب آقای دکتر ٬ اگر اجازه دهید می خواهم حرف های نگفته ام را بنویسم و خواهش می کنم جسارت اینجانب را نادیده بگیرید. روز اولی که به انجمن آمدم مجذوب شخصیت مقتدر و والای شما شدم ٬ مجذوب انجمنی که قرار بود هر کس رییس خود باشد و با انجام کار٬ آموزشهای لازمه را ببیند و رشد کند اما نمی‏دانستم به محض ورودم به انجمن وظیفه ای به سنگینی مدیریت داخلی انجمن و مدیریت کارآفرینی به عهده ام قرار داده می شود . می دانم که در آن زمان به دلیل رفتن خانم ها هاشمی و علیزاده و نبود نیرویی تمام وقت که بتواند وظیفه دو مدیر قبلی را انجام دهد ٬ می بایست این وظایف را به عهده بگیرم اما به نظرم این متد اشتباهی است . کاش شما به جای اینکه تمام نیروهای خود را از افراد صفر کیلومتر بگیرید ٬   حداقل یک نفر را از نیروهای با سابقه و باتجربه استخدام می کردیدو ایشان را برای همیشه نگه می داشتید و بقیه نیرو ها را با طرح کارورزی به کار می گرفتید در این صورت هیچ نیروی صفر کیلومتری با استرس انجام اشتباه کار یا ناراحتی از این که نداند چه کار باید انجام دهد وجود نمی داشت .به عنوان مثال از خودم می گویم . شاید باور نکنید اما دختری بودم با روابط اجتماعی ضعیف که حتی از تلفن کردن می‏ترسیدم و شما به دلیل شرایط ویژه آن زمان ٬ به نقاط ضعف و ترسم توجهی نکردید و یک چنین آدم ضعیفی را به عنوان مدیر داخلی دفتر انتصاب کردید اگر کمی هم فکر کنید می بینید آن زمان چقدر کارهای انجمن برایم عذاب آور بود اما به دلیل تنها نقطه قوتم ( انجان کلیه کارهای محوله ) خم به ابرو نیاوردم و کارها را انجام دادم.

جناب آقای دکتر ٬ حتی یادآوری آن زمان هم سخت است . روزهایی که به دلیل تنهایی و حجم زیاد کار و استرس زیاد گریه می کردم ٬ روزهایی که تمام ناراحتی های خود را پشت لبخندم پنهان می کردم ٬ روزهایی که شما کارهایی را از من می خواستید که بر خلاف میل و عقاید و شخصیتم بود و به دلیل نبود نیرو مجبور به انجام آن کارها می شدم . همه ی آن روزهای سخت را پشت سر گذاشتم ٬  به خوبی هم پشت سر گذاشتم  اما اگر راهنمایی های شما و دلگرمی هایی که خانم دکتر به من می دادند نبود نمی توانستم تا اتمام مدت تعدم دوام بیاورم و مثل خیلی از هم دوره ای هایم ٬ هنوز یک ماه نیامده ٬ می رفتم.

فکر می کنم یکی دو هفته آخری که در انجمن بودم به مرتب کردن کارها و نظم دادن به پرونده ها و نوشتن مستندات پرداختم تا بعد از رفتنم مشکلی پیش نیاید و شما نخواهید مرا که بر خلاف میل شما حاضر به همکاری مجدد نیستم را نیز دادگاهی کنید ٬ با وجود تمام این کارها شما این حرف را به مادرم زدید !!!!!! جناب آقای دکتر ٬ تنها خواسته ام بعد از 8 ماه ٬ به پاس کارهایی که انجام داده ام ٬ احترام به انتخابم بود . نه اینکه شما انتخابم را زیر سوال ببرید٬ حرف ها و فکرهایی بکنید که دور از واقعیت است و بخواهید با روشهای مدیریتی خود مرا در انجمن نگه دارید.

من برای شما و همسرتان و انجمن و دوستانم در انجمن احترام زیادی قایلم اما دوست دارم کارهای متفاوتی انجام دهم ٬ دوست دارم دنیایم را بزرگتر کنم ٬ دوست دارم درس بخوانم ٬ دوست دارم یاد بگیرم ٬ دوست دارم اگر هم می خواهم به انجمن بیایم _ که در حال حاضر هیچ تمایلی به انجام این کار ندارم _ از سر ذوق و نشاط و خوشحالی باشد و هر وقت که توانستم نه این که اجبارا و طی روزهای مشخصی و به خاطر تعهدی که به شما می دهم و یا قبول حکم مشاوره.

 

با احترام فراوان

 

 

☺پارسال یه تصمیم اشتباه گرفتم و کار رو به درس ترجیح دادم و خوب خوبم چوبشو خوردم . امسال می‏خوام برا ارشد بخونم . اما نه فیزیک ٬ رفتم موسسه ماهان و برا مدیریت اجرایی ثبت نام کردم . می‏خوام خوب خوب درس بخونم به این امید که همین امسال روزانه اجرایی قبول شم اما چون پذیرشش خیلی کمه اگه هم نشدم ناامید نمی شم و سال آینده هم امتحان می دم .

 

☺مریم  امسال روزانه کرمان همان رشته خودش قبول شد . نمی دونی چقد از شنیدن این خبر خوشحالم.    ( یه اعتراف : یه کوچولو بهش حسودیم شد. فقط یه کوچولو)

 

☺ پنج شنبه ای که گذشت یعنی 5/6 محمد با خانواده اش اومدن خونمون واسه خواستگاری . یعنی اومده بودن که من و اون بشینیم و با هم حرف بزنیم . اما منی که این همه راحتم و به قول دوستام اجتماعی ٬ اون شب نتونستم چیز زیادی بگم ٬ گمونم یه کم شایدم خیلی خجالت می کشیدم و حالا که دارم بهش فک می کنم دلیلشو پیدا نمی کنم. اون شب همش محمد حرف زد و باید اعتراف کنم خیلی قشنگ حرف می زنه ٬ صادقانه و با اعتماد به نفس خوب . صداقتش بیش از هر چیز دیگه ای روم تاثیر گذاشت . اون قد موثر بود که منی که هیچ وقت هیچ وقت به ازدواج فک نمی کردم رو به فکر انداخت. قرار شده بیشتر با هم حرف بزنیم و بعدا جواب قطعی رو به هم بگیم. ( یه چیزی بگم که بخندی ٬ بالاخره دامن پوشیدم و طلسم " عمرا دامن نمی پوشم " شکست. )

 

☺امیر دایی 11 مرداد داماد شد ٬  با خواهر آفای پور طاهری . جات خالی دامادی عالیی بود . دایی سنگ تموم گذاشته بود.

 

☺ مریم صاحب یه دختر که نسخه دوم باباشه شده به اسم نیوشا و مرجان صاحب یه پسر تپلوی اخمالو به اسم سامیار.

 

☺هفته پیش مهدیه یه کتاب کوچیک از علی شریعتی بهم داد که به محض شروع کردن به خوندنش نتونستم بذارمش زمین . حتی ترجیح می دادم کتابو بخونم و ارشدو بذارم کنار و بعد از تموم کردنش دارم فاطمه فاطمه استشو می خونم . پسر محشره . محشره . من چقد تا قبل از خوندنش بدبخت بودم . عاشق حرفاش شدم . عاشق طرز فکر و عقایدش. عاشق .........

 

خدایا

رحمتی کن تا ایمان ٬ نام و نان برایم نیاورد

قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را ٬ در خطر ایمانم افکنم

تا از آن ها باشم که

" پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند. "

نه آن ها که

" پول دین می گیرند و برای دنیا کار کی کنند. "

+ نوشته شده توسط leila در و ساعت |
 

 

یه ماه و 10 روزه که یه جورایی رفتم سر کار . شدم مدیر مسئول انجمن مدیریت راهبردی کرمان . صبحها از 7:30 میرم تا 3 . بعدشم که می رسم خونه مثل مرده فقط از این ور اتاق به اون ور می افتم . کاری غیر از خوردن و خوابیدن نمی کنم . یعنی حقیقتش نمی تونم بکنم . اون قد خسته می شم که چه بخوام چه نخوام ساعت 9 شب خواب می رم .

چهارشنبه 4 دی با مهدیه رفته بودیم یه سری به کاریابی تلاش بزنیم تا ببینیم برامون کاری هست یا نه که آگهی جذب کارآموز را اونجا خوندیم . 2 تایی تصمیم گرفتیم به آدرس داده شده بریم تا ببینیم شرایطش چیه و آیا هنوزم به کسی نیاز دارن یا نه . روز بعد ٬ بعد از مصاحبه با دکتر ایرانمنش 2تامون قبول شدیم و قرار شد از روز 2 شنبه 9 ام دی بریم سر کار . من تمام شرایط اونجا رو ٬ همه ی سختی ها ٬ حرفها و حدیث ها و ... رو قبول کردم و دارم اونجا کارآموزی می کنم اما مهدیه نتونست شرایط اونجا رو بپذیره .

چون اون موقع تنها کارآموز تمام وقت بودم ٬ شدم مدیر انجمن . روزای اول خیلی خیلی سخت بود چون نه به کار مداوم دفتری عادت داشتم و نه کارای مدیریتی و دفتری و اجرایی رو بلد بودم . اما خدا رو شکر خیلی زود تونستم خودمو با شرایط اونجا وفق بدم . الانم اصلا از کارآموزی تو انجمن ناراضی نیستم چون تو همین مدت کوتاه خیلی چیزا یاد گرفتم و با خیلی کسا آشنا یا حتی دوست شدم .

 

 می خوام یه اعتراف تلخ بکنم ٬ سخته اما باید بگم  ٬ بی نهایت پشیمونم که واسه فوق درس نخوندم . بی نهایت پشیمون . من عاشق یادگیریم ٬ عاشق درس ٬ عاشق فیزیک ٬ عاشق .......

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط leila در و ساعت |
 

تو این مدتی که تنبلی مانع از نوشتن می شد یه عالمه اتفاق خوب و بد افتاد و یه عالمه تصمیم گرفتم. می دونم که ممکنه در آینده متوجه شم که بیراهه رو انتخاب کردم اما منو که خوب می شناسی کاری رو که شروع کنم باید تا آخرش برم . همه چی رو به خدا سپردم و بهش قول دادم که نهایت سعیم را واسه موفقیت بکنم. البته سال دیگه فرصت جبران همه چی رو دارم.

 

 

۞ سه شنبه 2 مهر اسباب کشی کردیم. درسته خیلی سخت بود و تا 2 هفته همه ی اسباب و اثاثیه ها وسط هال و پذیرایی بودن ٬ درسته تو این دو هفته شده بودم کارگر بابا و از صبح کله ی سحر تا آخر شب حتی فرصت 1 ساعت استراحت رو نداشتم اما این جا ارزش زحمت کشیدنو داره . البته هنوز خیلی مونده تا این جا بشه خونه و این محله آباد شه اما هر چی باشه این جا خونه ی ماست. خونه ی خودمون . یه خونه قشنگ و دوست داشتنی.

 

 

۞ تقریبا میشه گفت اولین خواستگاری که می خواست بیاد خونمون رو دیدم . راستش رو بخوای همیشه فکر می کردم  تو یه همچین موقعیتی خجل باشم اما برعکس برام خیلی خیلی عادی بود . شایدم چون این خواستگاری به هیچ وجه شبیه خواستگاریای مرسوم نبود

صبح یکشنبه 31 شهریور بود که تو پذیرایی مشغول بسته بندی و جمع کردن ظروف و وسایل شکستنی بودم که تلفن زنگ زد . مامان پشت تلفن یه جورایی مشکوک وار حرف می زد. اصلا مثل همیشه نبود . همین که تلفنو قطع کرد زد زیر خنده و رو کرد به من که لیلا یعنی این قد بزرگ شدی که می خواد خواستگار بیاد خونمون؟و من یه کوچولو خجالت کشیدم

مامان اون روز اونا رو به بهانه ی اسباب کشی رد کرد. بعد از اسباب کشی وقتی هنوز درست و حسابی اوضاع خونه سر و سامان نگرفته بود دوباره زنگ زدن و خواستن که واسه خونه نویی بیان این جا . پنج شنبه 25 مهر مامان و دو دخترش اومدن و یه ساعتی موندن . می دونی من اصلا از این جور مهمونیا خوشم نمی یومده و نمی یاد که ندونم در مورد چی باید حرف زد. نشسته بودیم و در مورد اوضاع کار و آب و هوا حرف می زدیم . ( چه موضوعات جالبی مگه نه؟) جسته گریخته متوجه شدم که اونا یه خانواده ی 7 نفره ان که بابابزرگشونم باهاشون زندگی می کنه  و این که واسه پسر دومیشون می خوان بیان خواستگاری. بعد اون روز منتظر بودیم تا تماس بگیرن و برا خواستگاری بیان اما .... . چهارشنبه شب اول آبان تماس گرفتن و ما رو برا شام فردا شبش دعوت کردن. هر چی بابا و مامان پشت تلفن بهانه آوردن اونا کوتاه نمی یومدن تا اینکه بابا طاقت نیورد و صاف و پوست کنده بهشون گفت که رسم و رسوم خواستگاری یه چیز دیگه است و این آقا پسره که می یاد خونه دختره . اونا هم از اون طرف دلیل می آوردن که هدف آشنایی دو خانواده است و مسئله خواستگاری جداست . به هر حال نه حرف اونا شد و نه حرف ما و ما برا عصرونه دعوت شدیم ( یه چیزی بگم که خواهش می کنم این موضوع فقط بین خودمون بمونه اونم اینه که : اون شب تا فردا عصرش حس گوسفند بودن داشتم ) علی گفته بود که اونا یه خانواده ی کاملا مذهبی هستند اما نخواستم ادا در بیارم و بخوام چیزی رو نشون بدم که نیستم واسه همین همون چیزی رو پوشیدم که همیشه می پوشم . خواستم لیلای واقعی رو ببینن واگه طرز پوششو نپسندیدن اصلا قید خواستگاری رو بزنن . چند روزی از اون مهمونی عصرونه گذشت و یه روز صبح مامانش دوباره زنگ زد و از مامان نظرمنو پرسید . مامان هم جواب داده بود که بدون حرف زدن که نمی تونن بفهمن به درد هم می خورن یا نه و قرار شد هر وقت پسرشون به طور رسمی جایی استخدام شد بیان خواستگاری یعنی اونا این جور خواستن . البته خدا کنه در مورد خواستگاری عجله  نکنن .

 

 

۞ یکشنبه 12 آبان رفتم کاریابی پیمان و تلاش و ثبت نام کردم . وقتی فرم ثبت نام رو پر کردم کلی خجالت کشیدم اخه هیچ مهارت خاصی نداشتم که بنویسم این شد که تصمیم گرفتم حتما حتما برم فنی حرفه ای و تو کلاساش ثبت نام کنم . اما روز بعد که به اداره فنی و حرفه ای سر زدم متوجه شدم از شانس بد من کلاسای کامپیوتر و حسابداریشونو به آموزشگاههای آزاد سپردن و فقط از متقاضیان مدرک ٬ امتحان میگیرن. ناچارا اون روز تا ظهر دنبال موسسه ای گشتم که شهریه ی کلاساش ارزون تر از همه باشه و الان با اجازه و لطف بابا و مامان تو موسسه ی گیتی گستر ثبت نام کردم.

 

 

۞ قید کنکور ارشد امسال رو زدم . اصلا ثبت نامم نکردم . نه این که نخوام . نه به خدا . از خدامه قبول شم و ادامه تحصیل بدم اما امسال نمی شه . من حتما حتما باید روزانه قبول شم اخه شبانه رفتن جیب پر پول می خواد که نه من و نه خانواده ام اونو داریم . وقتی صادقانه با خودم فک کردم دیدم تنها با 3 ماه درس خوندن امکان قبولی ام خیلی کمه . واسه همین ترجیح دادم امسال برم دنبال علایق دیگرم . خدا رو چه دیدی شایدم تونستم شغل مناسبی پیدا کنم . ایشالا....

 

 

۞ و اما مهمترین خبر. چهارشنبه 29 آبان عازم مشهدم . اون قد خوشحالم که دارم پس می افتم . یه چند وقتی بود که بد جور دلم هوس زیارت کرده بود . همش خدا خدا می کردم یه اتفاقی بیافته که بتونم برم مشهد . شنبه ای موضوع را با مامان و بابا در میون گذاشتم و اونا پیشنهاد کردن به عمه یا خاله فاطی زنگ بزنم و ببینم اگه اونا قصد سفر دارن همراهیشون کنم . وقتی با عمه تماس گرفتم متوجه شدم عمه و آقا مجید و مصطفی و زن دایی عباس 29 ام با کاروان میرن مشهدن . وقتی به عمه گفتم منم دوست دارم باهاشون برم ٬ بهم قول داد هر جور شده اسم منم بنویسه  و حالا من هم چهارشنبه ای باهاشون می رم . ایشالا ایشالا ایشالا......  

 

 

 

+ نوشته شده توسط leila در و ساعت |
 

 

 

بعد از گذشت یه هفته همچنان ذوق زده و خندون و شادم. وقتی بهش فک می کنم ناخودآگاه چنان می خندم که مامان اینا منو دیونه ترین می پندارن البته فک کنم اونا به این وضع عادت کردن اما این یه هفته دیگه شورشو در آوردم . گاهی فک می کنم خوشبخت ترین دختر روی زمینم . خوشبخت خوشبخت و بهترین خانواده رو دارم . بهتربن مامانو٬ بهترین بابا رو٬ بهترین خواهر و برادرو. مدیون همشونم و به خاطر این همه خوبی و مهر که نثارم می کنن تا آخر عمر سپاسگزارشونم .

 

برات ننوشته بودم که علی از اواسط تابستون شده بود کمک کار بابا یا بهتره بگم بابا اوستای خونه بود و علی کارگرش. همش می گفت که به پول نیاز داره اونم زیاد . واسه همین حاضر شده بود تنبلیشو کنار بذاره حتی از خوابشم بزنه . راستشو بخوای برام عجیب بود و یه کم فضولیم گل کرده بود که این همه پولو واسه چی می خواد اما اون هیچی بروز نمی داد . یه کم که گذشت عکس چند مدل گوشی رو از اینترنت دانلود کرد و از من و رویا خواست تا در موردشون نظر بدیم . اولش فک کردم پولو برا خرید گوشی برا خودش می خواد.اما گوشیا مطابق سلیقه ی پسرونه ی علی نبود. یه مدت که گذشت با اخبار نا امید کننده ای که بابا از اداره ی گاز و برق می آورد که حق داشتن امتیاز برق و گاز رو ازمون گرفته بودن همه چی رو فراموش کردم . روزا و شبا کارم شده بود دعا و التماس به خدا که یه کاری کنه تا همه چی رو به راه بشه . بالاخره هفته ی پیش اولین خبر خوش رو شنیدم که با دادن برق موافقت کرده بودن البته بازم مشکل نبود کنتور وجود داره .( داشتن گازو هم که باید خوابشو ببینیم . فعلا تا عید که خبری از گاز نیست ) با شنیدن این خبر یه کم خیالم راحت شد و تازه اون وقت بود که متوجه ی رفتار مشکوک علی و رویا شدم . پچ پچ های در گوشی و هزار ایما و اشاره . تا این که چهارشنبه ی هفته ی پیش رویا نتونست طاقت بیاره و با اجازه ی علی همه چی رو لو داد. ( باید واسش اسفند دود کنیم که تونسته 1 ماه و نیم طاقت بیاره )

علی و رویا و مامان می خواستن برا تولدم یه گوشی بخرن

نمی دونی چقدر زیاد از شنیدن این خبر خوشحال شدم . اون قد که گریه ام گرفت . علی می گه اون وقتی هم که خبرقبولی تو رشته ی فیزیک رو شنیدم این جور ذوق زدم . ( من که یادم نیست ) . واقعا نمی دونم چرا این همه خوشحال شدم.حالا که فکرشو می کنم می بینم اوم لحظه اصلا گوشی برام مهم نبود ٬ به تنها چیزی که فکر می کردم از خود گذشتگی علی بود. علی تمام نابستون به خاطر کادوی تولد من سختی کشیده بود و رویا و مامان هم رازداری کرده بودن و پولاشونو جمع کرده بودن و همین باعث می شد بیشتر ذوق کنم و بخندم و حتی گریه کنم . همون شب بعد از افطار شال و کلاه کردیم و رفتیم گوشی یی رو که پسندیده بودن برام رو خریدیم و من کادوی تولدمو 10 روز زودتر تو دستام گرفتم .

 

فقط می تونم بگم علی و مامان و رویا  ٬ ممنونتونم . خیلی خیلی ممنونم و خیلی خیلی دوستتون دارم .

 

خدا جون خوب و مهربونم از تو هم ممنونم . بابت این همه نعمت . بابت این همه مهر و محبت و عشق . بابت داشتن یه همچین خانوادهی خوب و دوست داشتنییی . بابت داشتن خانه ای امن و سرشار از آسایش . بابت تک تک لحظه های در کنارشون بودنم . بابت دیدن این روزای قشنگ . ممنونم . ممنونم . ممنونم

 

 

...................................................................................

 

پینوشت:

 

☺ . خوشبخت ترینم .

 

☺ . گاهی دنیا در عین وجود داشتن کوهی از مشکلات ٬ شیرین و دوست داشتنیه .

 

☺ . گاهی می شه مشکلات رو به فردا و فرداهای دیگه موکول کرد و از زمان حال و از همین لحظه ای که توشیم لذت برد .

 

☺ . گاهی ما آدما زندگی رو خیلی سخت می گیریم . بعضی از مشکلات اون قدری هم که ما فک می کنیم بزرگ نیستن.

 

☺ . تو تک تک لحظه های زندگیم عشق و امید و زیبایی وجود داشته پس چرا گاهی احساس تنهایی و غم می کردم؟ باید یاد بگیرم همه چی رو قشنگ تر و عمیق تر ببینم.

 

☺ . با وجود بابا و مامان و علی و رویا و از همه مهم تر خدا ٬ هیچ وقت تنها نخواهم ماند.

 

☺ . احساس می کنم بیش از پیش خدا رو دوست دارم و او رو از همیشه به خودم نزدیک تر می بینم .

 

☺ . سخت محتاج دعام . برا انسان شدنم دعا کنید

+ نوشته شده توسط leila در و ساعت |

 

 

 

 

از این همه دزدی و بی عدالتی دیگه داره حالم به هم می خوره . اخه تا کی باید دست رو دست گذاشت . تا کی باید سکوت کرد . تا کی باید جواب اعتراض ٬ زندان باشه و یا تحمل انگ سیاسی بودن. تا کی خفقان. به خدا خسته شدم . چرا هر چی صبر می کنیم چیزی درست نمی شه ؟ چرا روز به روز همه چی داره خرابتر می شه ؟ چرا کسی کاری نمی کنه؟ چرا کسی جرات درست کردن اوضا رو نداره؟ چرا دیگه تو ایران ٬ یه رهبر مثه خمینی نیست تا همه رو متحد کنه؟ چرا انقلاب نمی شه ؟ چرا همه مثه کبک سراشونو کردن زیر برف؟ چرا این همه بی خیالی؟ چرا خودمونو درست نمی کنیم؟

اخه تا کی غرق شدن تو روزمرگی هامون باید ادامه داشته باشه؟ چرا چشمامونو بستیم و این همه ظلم و فقر و دزدی رو نمی بینیم؟ چرا حتی خودمون هیزوم بیار معرکه شدیم؟ چرا چسبیدیم به دین ٬ و سیاستو فراموش کردیم ( یا بالعکس )؟ چرا فک می کنیم همه ی بدبختی های ما از اینه که نمی دونیم مسح دست از خارج آرنج به سمت انگشتهاست یا از داخل آرنج به سمت انگشتا؟ چرا ادعای ادامه ی راه علی رو دارین و این همه بی عدالتی؟ چرا نشستین و پول دار شدنتو نظاره می کنین. مگه نه این که علی خلیفه ی مسلمین بود و عصر ها در نخلستان کار می کرد؟ مگه نه این که هم دین رو داشت و هم سیاستو؟ چرا فقط به فکر خودتونین؟

چراوقتی نفت رو 5 برابر 10 سال پیش می فروشیم ٬ آمار فقر باید 100 برابر شه ؟ پس این همه پول و سود تو جیب کی می ره؟کشور که بزرگتر نشده؟  اخه چرا وقتی خودمون این همه نیازمندیم باید به استانهای لبنان و سوریه و عراق و افغانستان و ...و .... و .....  کمک مالی کنیم ؟ اخه چرا این همه بی عدالتی؟ به ما ملت چه کار که می خواین با آمریکا شاخ به شاخ شین؟ به ما چه باید حمایت سایر ملل رو با پول بخرین ؟ تا کی ٬ کل کل کردن و غد بازی؟ تا کی باید بگید مرغ ما یه پا داره ؟ به خدا من اصلا با  داشتن و پیشرفت تو انرژی هسته ای مخالف نیستم ٬ به خدا داشتنشو حق خودمون می دونم ٬ به خدا آرزوی پیشرفت و سر بلندی ایرانو دارم اما این راهی که در پیش گرفتید نه تنها باعث پیشرفت نمی شه بلکه ما رو منزوی و فقیرتر می کنه . اخه چرا همه درها رو٬ رو خودتون بستین؟ چرا همه پل های پشت سرتونو بستین ؟ تا کی می خواین به این رویه ی مرغ من یک پا داره ادامه بدین؟ چرا سیاست لازمو ندارین ؟ چرا نمی فهمین گاهی کوتاه اومدن بهتر از سرسختیه.؟چرا نمی زارین همه چی آروم شه و بعد وقتی آبها از آساب افتاد ادامه بدید؟ چرا؟

چرا دیگه کسی دلش به حال ملت نمی سوزه؟ چرا صدای ما به جایی نمی رسه ؟ یا اگه صدای کسی به جایی رسید ٬ چرا جوابشو با زندان و اعدام می دین؟

می خوام فریاد بزنم . می خوام اعتراض کنم اما تنهام . اخه یه صدا به کجا می تونه برسه . چرا کسی همراهی ام نمی کنه ؟ چرا همه سرگرم زندگیاتونین؟ چرا همسایتونو نمی بینن که از زور فقر و گرسنگی ٬ بچه ی شیرخوارشو به پرورشگاه می سپاره ؟ چرا این همه می ترسین؟ چرا باور ندارین اگه همه با هم باشیم ٬ کسی جرات ظلم و خفقان بیشتر رو پیدا نمی کنه؟

 

امروز بد جور دلم شکست ٬ بد جور خرد شدم و شرمنده ام از این که کاری نمی تونم بکنم . شرمنده از این که کوچیکم . شرمنده از این که تو این مملکت کاره ای نیستم یا کسی رو ندارم که بتونه کاری بکنه. . شرمنده از این که تنهام . تنهای تنها

 

امروز پسر بچه ای رو دیدم که تو گرمای ظهر کویر کرمان با پاهای برهنه از رو پل فلزی آزادی عبور می کرد. دیدم که با سر پنجه راه می رفت و بالاخره طاقت نیاورد و رو فلز داغ نشست . دیدم که گریه کرد . دیدم که ......

 

امروز شنیدم که برا ساخت یه روگذر نیمه کاره تا حالا حدود 6 میلیارد هزینه کردن؟ 6 میلیارد ٬ می دونی یعنی چقدر؟ 6 میلیارد دزدی و بخور و بخور؟

 

امروز شنیدم که بعد گذشت 1 سال از بازنشسته شدن بابا٬ نباید امیدی به گرفتن پاداش آخر خدمتش داشته باشیم . اخه وزیر محترم آموزش و پرورش ٬ یه سال پیش لطف فرمودن و پول های بازنشسته ها رو دادن و سهام خریدن . بماند چقد سود بردن و دزدی کردن و حسابای خارج از کشورشونو پر کردن٬ حالا فرمودن که هر وقت سهام رو بفروشند پول بازنشسته ها رو می پردازن . دریغ از یه عذر خواهی خشک و خالی. دریغ از یه ابسیلون شرمندگی. واقعا به این وزرا و سردستشون باید افتخار کرد

 

امروز شنیدم یه کارمند شرکت بیمه ی ایران موقع بازنشستگی 40 میلیون پاداش گرفتن و این در حالیه که یه معلم موقع بازنشسته شدن 10 الی 14 میلیون پاداش می گیره ؟ پس عدل و انصاف کجاست؟ این همه تبعیض به خاطر چی؟

 

امروز شنیدم  کارمندای محترم اداره ی بازم محترم آموزش و پرورش کرمان ٬ 600 میلیون پولی که برا وام دادن به بازنشسته ها ٬ هزینه شده بود را بالا کشیدن و یه آبم روش نوش جان فرمودن

 

امروز شنیدم کارمندای محترم آموزش و پرورش کرمان چند صد قطعه زمین تو کوهپایه و جوپار و ماهان که از طرف وزارت آموزش و پرورش تهران واسه دلجویی از بازنشسته ها در نظر گرفته شده بود رو بین خودشون قسمت نمودند و احد الناسی از این تقسیم ارث باخبر نشد . ایشالا نوش جانشون شود .

 

امروز فهمیدم خونه ای که پارسال با7 میلیون پول کامل می شد ( فقط همکف) و می تونستیم از شر اجاره نشینی خلاص شیم ٬ امروز حتی با 13 میلیون هم کامل نمی شه ( بازم فقط همان همکف )

 

اخه چرا؟  چرا این همه فقر ؟ اونم تو کشوری که غنی ترینه از لحاظ گنجینه های طبیعی. اخه چرا این همه دزدی؟ این همه خود خواهی؟ این همه حرص و طمع ؟ مگه چند سال زنده ایم؟ چند سال؟ این همه حساب تو داخل و خارج کشورو برا کی می خواین؟ اخه چرا بعضی ها باید پولشون از پارو بالا بره و بعضی ها برا کامل شدن خونشون ٬ خونه ای که 5 ساله آرزوی دیدنشو دارن ٬ باید نگاهشون به دست بزرگ و بزرگ زادگان  باشه  و روز شماری کنن تا پولشونو ٬ حقشونو ٬ بدن ؟

((( ای لعنت به شماها ! لعنت به این همه دزدی! لعنت !!!که بعد 30 سال نمی زارین بابام آرامش داشته باشه . فک می کنین 30 سال حرص خوردن و گچ خوردن و مریض شدن کمه ؟ چرا راحتش نمی زارین؟ چرا حقشو نمی دین؟ . لعنت به شماها که دارین بابامو ازم می گیرین ! لعنت به شماها که دارین زجرش می دین ! لعنت به شماها که به خاطر خودخواهی و حرصتون ٬ بابا و مامانمو مریض کردین!  لعنت به همتون ...))))

 

خدا جونم ٬ خدای خوبم ٬ خدای مهربونم ٬ پس عدالتت کجاست؟ اخه تا کی باید صبر کنیم ؟ تا کی می خوای صبر و استقامتمونو امتحان کنی؟ اخه چقدر سختی و مصیبت؟ مگه ما ادعای ایوب بودن کردیم؟

 

 خدا جونم ٬ خدای خوبم ٬ خدای مهربونم ٬ ناجی ات رو بفرست . داریم زیر بار این همه ظلم و بی عدالتی و نامهربونی و فشار خرد می شیم.

 

...............................................................................................................

 

پ . ن . 1 . (( الان و تو این دوره و زمونه فقط با زور و خفقان می شه حکومت کرد .  . بزرگزادگان محترم به این نتیجه رسیدن که فقط با وابسته نگه داشتن ملت به خودشون می تونن سلطنت کنن. اونا فک می کنن که هر چی ملت فقیر تر و گرسنه تر ٬ تو سری خورترن . سرمردم به زندگیاشون گرمه و  دنبال به دست آوردن نون شب واسه خود و خانوادهاشونن و به سیاست کاری ندارن. قدرت می شه ارث بابای بالا بالایی ها ٬ که تا وقتی زنده ان همراشونه .اون وقت سیاست و قدرت و تخت و سلطنتو بین خود و خانواده هاشون قسمت می کنن و کسی به فکر اعتراض نیس یا اگرم باشه جراتشو نداره . اینه سیاست ایران . زور و فشار و خفقان و دزدی ))

 

پ . ن . 2 .  اینه اون چیزی که به خاطرش انقلاب کرین ؟ اینه جمهوری اسلامی ایران ؟  چی خواستین و چی شده؟

 

پ . ن . 3 . داغونم و تنها ...............

 

پ . ن . 4 .  خدا جونم ٬ کاش ..................... ( خصوصیه )

 

پ . ن  . 5 . مهدی جان ٬ کجایی؟ کجایی؟ کجایی؟ ظهور کن و بیا ! بیا ! بیا!...............

 

 

 

هل من ناصر ینصرنی

یاری کننده ای هست که مرا یاری کند؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط leila در و ساعت |

 

این روزها چه روزای دلگیریه٬ چه ساعتای کشداری . چقدر دلتنگم . چقدر ناراحت.

 

باور نمی کنم دیدارهای روزانمون ٬ همه ی خنده ها ٬ سوتی دادنا ٬ شیطنتها ٬ وسوسه ی نرفتن سر کلاسا ٬ همه ی کپی زدنای آخر ترم ٬  ارائه ی پروژه ها وقتی هیچی بلد نبودم و فقط می خندیدم ٬ تنبل گفتنای جعفریان . سخت گیریای شجاعی و بلور زاده .خوبی و مهربونیای حمیدی و زندی و تراز و جلال کمالی و روح الامینی و امام غیث   .خندیدن به تیک ها و چیز چیز گفتنای رهنما. کمکای سلیمانی. جو گیر شدنای حسینی .مظلوم نمایی یزدان پناه. نا واردی یه ارجمند و فاطمی . و خرابکاریایی که تو کارگاه کردم  و تقلبای سر آزمایشگاه 3 خانم شجاعی  و میان ترم مکانیک آماری پانتئا کردیم ........... تموم شد . آره تموم تموم

 

چه روزای شیرینی بود و من چه همه خاطره ی قشنگ دارم . و چه همه زیاد بچه ها رو دوست دارم .

 

واقعا این حرف درسته که ما آدما قدر اون چیزای خوبی که داریم را نمی دونیم . اون قدر به داشته های خوبمون عادت می کنیم که نمی بینیمشون و وقتی از دستشون دادیم تازه می فهمیم چقدر خوشبخت بودیم و هستیم .

 

باید فصل جدیدی رو تو زندگیم آغاز کنم . فصلی که توش باید به ندیدن دوستام عادت و با نبودشون کنار بیام . باید بزرگ شم  و  ایستادگی رو یاد بگیرم .

 

......................................................................................................................

 

 

پ ن 1 . پنجشنبه 6 تیر یه سری از بچه ها ٬ واسه نهار خونه ی لیلا سالکی دعوت بودیم . دست گل مامان و بابا و خودش درد نکنه . خوب این روز اخری منو شرمنده کرد. ایشالا هر جا می ره و هر کار که می کنه ٬ موفق و شاد و سلامت باشه .

 

پ ن 2 . جمعه 7 تیر ٬ ساعت 11  ٬ تصمیم گرفتیم بریم گردش . واسه همین از بیرون کباب خریدیم و رفتیم کوهپایه . مسجدش ٬ رودخونش ٬ لوله ی آبی که آقای پولایی ازش عبور کرد ٬ همه و همه خاطرات بچه ها رو برام زنده می کرد. همه جاش برام خاطره بود و چقد زیاد غصه ام گرفت .

 

پ ن 3 . دیشب دلم بد جور گرفته بود واسه همین به تمام بچه ها اس ام اس زدم . هر کس یه جوری با حرفی یا پیامی آرومم کرد . باید اعتراف کنم هر پیام که می رسید روحمو آروم می کرد . و من بد جور مدیون خوبیای تک تکشونم .

 

پ ن 4 . " هر کس یه روز می یاد و یه روز می ره . این رسم دنیاس . ما فقط می تونیم کاری کنیم که وقت رفتن از خودمون خاطرات خوبو به جا بذاریم .. نباید تو گذشته زندگی کرد . ما آدمای حالیم و باید به وضعیت جدید عادت کنیم "  ممنون فاطمه جان . ممنونم . سعی می کنم به این وضع خو کنم و باهاش کنار بیام .

 

 

 

+ نوشته شده توسط leila در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM